|
من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت... من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد... فريادزنم، فرياد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم... می خندم و می رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم من زشت نمی گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بيگانه نمی داند ليکن به دل شادم سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم * * * * * * * * * * * حالا چی عشق من
اون که هر چی ابر دنیاست خونه داره تو چشاش اون که ناچار بخنده اما گریه ست خنده هاش اون که تو شهرش غریبه یا یه عالم آشنا هیچ کدوم باور نکردن غریب تلخ صداش اون منم اون منم اون منم اون منم اون منم بغضمو تو گلو می شکنم دیروز من مثل امروز مثل فرداست هر روز دستام سرد و تنهاست دیروز امروز فردا خیلی سخته این تنهایی بی فردایی تنها تنها تنها اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش مونده فریادش تو سینه در نمی یاد از لباش قد یه عالم گفتنی هر کدوم از غصه هاش هر کدوم از قصه هاش اون منم اون منم اون منم بغضمو تو گلو می شکنم
میخواستم که یار تو باشم خدا نخواست
هر لحظه در کنار تو باشم خدا نخواست می خواستم بهانه ی آرامشت شوم هر روز بی قرار تو باشم خدا نخواست خورشید دست های مرا خوب حس کنی یک عمر بهار تو باشم خدا نخواست حتی مرا اگر که نخواهی کنار خود آواره ی دیار تو باشم خدا نخواست هر شب برای بوسه زدن بر مسیر تو شب گرد کوچه سار تو باشم خدا نخواست گفتم کنار جاده بمانم که بعد تو تندیس انتظار تو باشم خدا نخواست. . .
" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه ."
افلاطون ۱.عشق مثل آب ميمونه..... که ميتوني توي دستت قايمش کني..... آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست..... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.... اما دستت پر از خاطره است. ۲.هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها هميشه آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند ۳.هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است " يکي باش براي يک نفر ... نه تصويري مبهم در خاطره ها " گل مریم باد سر خزانی گلبرگهای گل مریم را بآهستگی تکان داد مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد خزانی بگوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد . پرنده ی زیبا با دل کوچک پر از طپش خود جسم نحیف بی رمقش را به مریم رساند ناله و زاری اغاز کرد:که ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران ترا تحمل کنم؟بیچاره(گل مریم)شبنم خزانی را از دید فرو بارید و بدلداری از بلبل شیدا پرداخت و گفت: هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توای دمی کوتاه از مصاحبت با من لذت بری؟ دقایقی چند نگذشته بود که با غبان پیر با صورت چروکیده وابروان سفید پرپشت در حالی که پیش امد تاثیر چین وچروک صورتش دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش امد ودر حالی که کارد تیزبران خود را در برابر دیدگان دریده واشک آلود عاشق برگردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد: عمر تو باسپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی ترا تما شا کنم به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم و از معشوقت جدا مینمایم و بکسی که میخواهد ترا به دخترک زیبا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم میکنم! باغبان دسته گل مریم را بمن داد و هنوز فراق بلبل شبنم های خزانی که از چهره ی زیبای گل بر دستهای من میچکید و مرا بیاد اشکهای گرمی که شبی از دیدگان زیبایش افشانده بود میافکند! نگاهی به گلستان کردم باغبان پیر در ان دور دست ها مشغول کندن چاله ای کوچک بود گفت: ای بلبل زیبا ای عاشق بیچاره تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق دیگر بخواب
|
About![]()
سلام من اشکم بسه دیگه چقد اطلاعات خوبه ارتباطمون در حد یک وبلاگه وگرنه دیگه چه توقع هایی داشتید
Home
|